به امید روزی که شیتهای تحویا هم به a4 تقلیل پیدا کنه..
منوی اصلي
شارت رانان (ژوری پروران سابق)
آرشيو
Cyber korSi
رفقــــــا
به امید روزی که شیتهای تحویا هم به a4 تقلیل پیدا کنه..
یعنی همون تاریخی که قبلا اعلام شده بود!
[...]
احتمال اینکه بیفته قبل امتحانا زیاده..
امتحان و تحویل مرمت: ۱۸ شهریور ساعت ۱۰ تا ۱۲
امتحان و احتمالا تحویل ساختمان دو (مهندس پور مند): ۲۱ شهریور ۱۰ تا ۱۲
تحویل نهایی طرح: ۲۲ شهریور (ساعتش رونمی دونم)
تحویل نهایی طراحی فنی: ۲۵ شهریور (ساعتش رونمی دونم)
۲-سایت پلان/ یک هزارم
۳-نقشه های معماری شامل پلانها و نماها و مقاطع و .../ یک دویستم
۴- بزرگنمایی حداقل دو نقطه ی فضای ارتباطی مانند لابی و ورودی و حیاط سازی و ...(مقیاسش و نگفتن)
۵- پرسپکتیو داخلی و خارجی از بلوکهای ساختمانی (حداقل سه مورد)
* از سه شنبه گویا آقای مستغنی تشریف میارن دانشگاه. میشه رفت برای کورکس گویا. اگر کسی می خواد بره قبلش هماهنگ کنه با دانشگاه که استاد باشه.
**گویا موارد تحویل رو آقای گودرزی گفته ان به دانشگاه!
انتهای طامات!
یادداشت بفرمایید:
زرد: مسکونی صورتی: تجاری محلی قرمز: بانک، دفتر
قرمز تیره: تجاری عام زرشکی: تجاری متراکم خاکستری روشن: صنعتی سبک
خاکستری تیره: خط آهن و تاسیسات مشکی: صنعتی سنگین سبز: پارک
سبز چمنی: مدارس دولتی سبز تیره: ساختمانهای دولتی آبی: فضای نیمه عمومی
نیلی: کلیسا و مسجد و مذهبی فیروزه ای: قبرستان سرمه ای: ساختمانهای نیمه عمومی
بی رنگ : زمین خالی
بزودی در دانشگاه:
شارت نامه
(دوره ی جدید)
فوائد واحدهای پاس شده:
1. هنسه کاربردی: آشنایی با ترسیم فنی و خط کش Tو میز نقشه کشی و چشم چرونی.
2. درک و بیان محیط: آشنایی با حیاط و مکعب و بافت و چشم چرونی و یه سری خل و چل و ...
3. زبان انگلیسی 1: آشنایی با کلمات مرتبط و تسلط هرچه بیشتر اینجانب به این مقوله.
4. تفسیر موضوعی قرآن: آشنایی موضوعی با تفسیر قرآن و رسم درخت و کروکی ساختمون اونوری که از کلاس معلوم بود و 16 جلسه سر کلمهء الرحمن پرپر زدن.
5. زبان فارسی: آشنایی با یکی از شریفترین استادای دانشگاه. کسی که بیشتر علاقه داشت تا علاقمندا سر کلاسش باشند نه به زور انگول جمع کنه که بیان سر کلاس.
6. ریاضیات و آمار: آشنایی با انتگرالهای خفن و بروز استعداد آ.ح.آ.ع و پیام در این واحد.
7. آشنایی با معماری و کارگاه مصالح و ساخت: تسلط کامل بر لپلپ، آشنایی با سوسک، گل، فوم، چسب، بتن، شوخیهای کارگری
8.هندسه مناظر و مرایا: یکی از مفیدترین درسا استادا که درسشو یاد گرفتیم، کاری به اختراعات و تعدادشون ندارم، ولی اگه بخوام راجع به ایشون بگم، یه ماه رمضون طول میکشه. همچنین ما رو با نسبت کلفتی استاد رسمی به دیگر اساتید آشنا کردن. صلواتی ختم کنید.
9.مقدمات طراحی و معماری1: روبرو شدن با یک وزغ استاد نما، جلوه دیکتاتوری، حضور کسلر در جوار یک قلب مهربان که دلش برای همگی ما پرپر میشد و البته حضور غیاب دوست کوچکمون. این واحد به ما کمک کرد که بفهمیم بین بار اوپن آشپزخونه و گاز نباید جز زبانشان فاصله ای باشد. و نیز دوستان پروژه چراغ مطالعه و سفر تاریخی به خوابگاه را حتما در اذهانشان زنده نگاه خواهند داشت.
10. بیان معماری 1: کسلر به تنهایی شیتهای 35*50 رو بهگزین کرده بود و ما بتدریج با باتلاقی بنام گاوخونی آشنا شدیم.
11. تاریخ تحلیلی صدر اسلام: در این درس به تحلیل تاریخی صدر اسلام پرداختیم. یکی از شارترانها هم انسان در اسلام را گذراند که انسان را در اسلام بررسی کرده بود، و عده ای هم تاریخ امامت را گذراندند.
12.فارسی 2: رجوع شود به 5
13.زبان 2: چیزی ندارم بگم جز اینکه شدم 10.5
14.ایستایی: ایستادیم.
15. مصالح ساختمانی: بدل رییس جمهور رو دیدیم... هیچم نگرخیدیم...
ایشالا ادامه داره...
دست نوشته های یک این!
(وقایع نگاری یک زنگ به مثابه مشتی از خروار)
یک چهارشنبه صبح آفتابی در کلاس هشتاد و چهاریها. (ترم پنجم)
بخش اول
ما یک خانم معلم داریم. نوبهار می گوید او عین خط کش می ماند. حامد میلادی از من کتابی می خواهد که سر کلاس بخواند. عطاسا می گوید که کتاب بلند بی تربیتی دارد از "رومن گاری". حامد پشیمان می شود و بقیه ی کلاس صندلی من را تکان می دهد. نم نم مجله ی عکس دار نگاه می کند. خانم خط کش، در مورد پل حرارتی و اینها صحبت می کند. حامد می گوید:« چقدر شِرُّ و وِر!» بر می گردم می بینم دارد مجله ی نم نم را ورق می زند و از او قیمت "برج العرب" را می پرسد. خانم می گوید طول پل حرارتی 212 متر است و بعد به کتابی مراجعه می کند که باید روی میزهای ما باشد ولی در کتاب فروشیهای انقلاب است. بقیه همه بچه های خوبی هستند. حداقل اگرنمی نویسند، گوش می دهند. حتی آ.ح.ا.ع نیز جلوی جلو کنار نسیم رضویان نشسته است. او این ترم بسیار درس خوان شده. بچه هایی که عقب هستند سعی می کنند، تخته را ببینند. بچه شده اند. من هم که برای شارت چرت و پرت می نویسم. شما پیام باژورگانی بخوانید، خبری شد برمی گردم.
دست نوشته های... (بخش آخر)
پاشا می گوید چون نمی تواند میز صندلی تکی اش را درست کند؛ متاسفانه نمی تواند جزوه بنویسد. من از او می پرسم به میز صندلی تکی چه می گویند ( برای این که این جا بنویسم ) او می گوید: "میز صندلی تکی".
نم نم از من کتاب می خواهد. از وقتی مجله اش دست حامد افتاده است؛ با سبیلهایش بازی می کرده است. من یک کتاب کلفت بی خود ( طراحان چگونه می اندیشند!) به او می دهم.
پاشا می گوید بیا طرح بکشیم و شروع می کند به طراحی لوگو. اگر ایلیا بود؛ میگفت: "بیا حیوون بکشیم! مثلا خرس!" خانم می گوید فلان چیز را از مبحث 19 به من بگویید، دو سه نفردست در کیف می کنند... برگردیم به اصل مطلب. من و ایلیا معمولا سر کلاس روستا حیوان نقاشی می کنیم. گاهی هم با گوشی حامد بیلیارد بازی می کنیم. البته متاسفانه بچه ها کلاس تنظیم را خیلی جدی می گیرند و من حوصله ام سر میرود. نوبهار می گوید این را در نوشته هایت بگذار و تیتر بزن: "دست نوشته های یک این1". تو اینی1! (اونی که ضربدر خورده است.) _ او پلان کلاس را با جانمایی صندلی ها و تخته و... کشیده است و روی صندلی من ضربدر زده است._
حامد ابراهیمی 9:30 سر کلاس می آید. نمی دانم چرا خانم خط کش به او می گوید تشریف نیاورید. ربطی به ساعت ندارد. من و عباسی یک بار ساعت 10:10 آمدیم؛ ما را هم راه نداد! بر اثر جو کلاس من هم می خواهم درس بخوانم. دیگر نمی نویسم.
دست نوشته های... (ادامه ی بخش آخر)
انشالـ... از جلسه بعد درس می خوانم. این یکی که نصفش رفت. دیگر فایده ندارد. نوبهار ادای من را در می آورد. او نیز شارت می نویسد؛ با تیتر "تاریخ تکرار می شود؟"
دیدید؟!هدی هم تازه سر کلاس می رسد و می پرسد که می تواند بیاید تو؟ استاد میگوید "نه، نمی توانید." هدی نمی آید. پاشا می گوید "هفته ی قبل هدی به ریش ما خندید. حالا ما به ریش او می خندیم." ( ریش؟! مگه میشه؟!) من از پاشا ساعت می پرسم. میگوید 9:25 ذهن من در گیر می شود. حامد با این که قبل از هدی آمده بود 9.30 آمده بود! شیما به من می گوید؛ اگر دقیقش را بخواهم؛ حامد هم ساعت 9.25 آمده است. من به پوچی رسیده ام. اولین بار است که می خواهم از استاد سوال بپرسم، ببینم بالاخره ساعت چند است؟ پاشا می گوید نه خیر الآن ساعت 9.25 است. خاله ساعتش را نشان میدهد. ساعت او 9.30 است.در این گیر و دار نوبهار می پرسد، ما عضو انجمن می گیریم به او شارت مجانی بدهیم؟ استاد می گوید H^=397. من هنوز مشکل زمان دارم. ولی استاد می گوید U^ همان 0.78 است. پشیمان می شوم از او نمی پرسم.
اگر استاد، من و نوبهار را ببیند؛ می فهمد داریم چرت و پرت می نویسیم. چون حتی وقتی تخته پاک است هم ما با جدیت می نویسیم. نمی دانم چرا به ما توجه نمی کند. هیجان ندارد این کلاس! نم نم به سختی غرق کتاب است. دقیق می شوم، هنوز فهرست را تمام نکرده است. بچه ها سوال درسی می پرسند. این یک پیشرفت عجیب در معماری84 است. بچه ها به خودشان آمده اند. دیگر وقتش است. ما پوز شریف را خواهیم زد. من هم امروز جزوه می گیرم و تا هفته ی بعد خودم را به کلاس می رسانم. به خودم قول داده ام. مسخره نکنید! می دانم باور نمی کنید. ولی هفته ی بعد خودتان خواهید دید... آخ جان ایلیا برای من splinter cell4 آورده است. چه حالی بدهد!
چه کلاس طولانی ای! هرچه کلاس طولانی تر، مطلب طولانی تر، خواننده خسته تر فقط برای همین است که مطلب را تمام می کنم، واگرنه که چرت و پرت تمامی ندارد. فقط نمی دانم بقیه ی کلاس چه کار کنم.
دست نوشته های... (بخش آخر)
مطلب را دادم نم نم سر کلاس خواند. گفت "ادامه بده!" من ادامه می دهم.
پاشا از سر کلاس بیرون می رود. ما برای او دستمال سفید تکان می دهیم. دیگر بازگشتی نیست. استاد گفت که امیدوار است بچه ها یک چیز کلی از درس فهمیده باشند. بچه ها پوزخند زدند که یعنی نه، نفهمیدیم. منم که خوابم. استاد می گوید سوالی دارید؟ خاله می گوید: " خسته نباشید." استاد می گوید "از این مبحث حتما سوال می دهم ها!" این بار حتی کسی نمی گوید خسته نباشید. استاد می گوید چون ما بچه های خوبی هستیم سر کلاس ما چیزی می گوید که که به بقیه نگفته است. او مهربان شده است. بچه ها خنده شان گرفته است. یکی دیگر هم از کلاس بیرون رفت. آ.ح.ا.ع سوال تخصصی می پرسد. من دیگر سِر شده ام و از کارش تعجب نمی کنم. پاشا به کلاس بر می گردد و سر جایش می نشیند. این مثل اتفاقات عجیب هری پاتر می ماند. (من هم می خواهم بروم بیرون!) پاشا می گوید "چه حالی داد." می پرسم "چه؟" می گوید "مستراح." ( پس من چی؟) پاشا می گوید در مستراح این یادش آمده است: " ز گهواره تا گور؛ دانش بجوی".
استاد از شهرداری شاکی است. یک فرم به آنها داده و آنها، دستشان درد نکند؛ به همش زده اند! پاشا از من کاتر می خواهد که شیشه ی عینکش را جا بیاندازد؛ جا می اندازد.
کی اینقدرچرت و پرت را می خواند؟ اگر همه ی این مطلب را خوانده اید، باید بگویم که طبق آمار در این مدت می توانستید، تاریخ هنر جنسن را تمام کنید.
دست نوشته های... (بخش آخر)
شاگرد دیگر هم به کلاس برگشت. استاد مانع ورود او هم نشد. امروز یک جوری است. اگر هدی و حامد الآن می آمدند؛ چه می شد؟ ساعت چند است؟ آ.ح.ا.ع دوباره سوال می پرسد. من پرسش شمار او شده ام و کنتر ( kontor) می اندازم. نوبهار می خواهد قلب تپنده ی هر طبقه را در شارت بزند ولی در قلب تپنه ی طبقه ی دوم با خاله به اجماع نرسیده اند. علی ادیب سوالی می پرسد که غیر تخصصی است. این را من هم می توانم بپرسم. استاد در مورد مملکت صحبت می کند. می گوید اگر از کودکستان به بچه ها می گفتند؛ "این مملکت خودتان است. اگر بسازیدش خودتان خوشبخت می شوید" الآن وضع مملکت این نبود. عطاسا به من می گوید که متحول شده است. او امروز درس بزرگی یاد گرفته است. من هم به این فکر می کنم که " به ما که نگفتند. ولی یادم باشد حتما این حرف را به بچه ام بزنم."
نوبهار خاطره ای از یکی از اساتید تعریف می کند. می گوید دیروز فلان استاد، بهمان دانشجو را دیده است و به او گفته شما بهمان نیستی؟ گفته بله! همانم! استاد لبخند زنان گفته اند که « پس حافظه ام خوب کار می کند؟» ( تقصیر من نیست هیچکس به من نگفته که نام این استاد و دانشجو شامل قانون کپی رایت می شود یا نه! واگر نه خیلی هم خاطره ی خوبی بود.)
خاله ویز ویز می کند. نوبهار می فهمد من نوشتم "خاله ویز ویز می کند" و به او میگوید " رفتی تو شارت". فکر کنم خاله خوشحال شده است! صندلی ام مدتی است تکان نمی خورد.حامد غیب شده است. فکر کنم از پنجره پایین پریده است. من حالم خوب است. اصلا چیز بدی نخورده ام. البته کمی افت قند پیدا کرده ام. ولی ذاتا توانایی چرت و پرت گویی دارم. مثل خیلی از هشتاد و چهاری های دیگر.
استاد می گوید: "شما سر و ته مبحث 19، همه را دیدید." من که ندیدم. کو؟! کجاست؟ سرو ته؟!
چرا تمام نمی شود؟ اگر کلاس تا پنج دقیقه ی دیگر تمام نشود من در راه کتابت شارت جان می بازم.
استاد می پرسد: "پروژه هاتون رو چه کار کردید؟" چه انتظاراتی دارد؟!! بهترین جواب را فرشته می دهد: " دنبالشیم! " عباسی وسط کلاس ایستاده و بی خودی من را مشت و مال می دهد. استاد در مورد پروژه صحبتهای عجیبی می کند. چیزهایی در مورد کورکسیون و ترجمه می گوید. عباسی به من می گوید "موهایت را رنگ کرده ای C2 است." استاد هنوز هنگام حضور و غیاب، اسم اردوان را می خواند. استاد به عباسی می گوید: "شما در غیبت رکورد زده اید. چهار غیبت دارید." نمی داند در حاضری رکورد زده است. پاشا به او می گوید: " خوش به حالت که روزانه ای!" من یاد خودم می افتم که این ترم پنج واحدم حذف شده است. حالم گرفته می شود. بعد یاد امین می افتم که تا به حال حدود نیم میلیون پول واحدهای زبان داده است.
کلاس یکهو تمام می شود. من هنوز زنده ام. احتیاج به مواد قندی دارم.
یک شارتی من نوشتم؛ چل ستون چل پنجره.
انتهای طامات.
چیز هستش یا چیزی نیست، مساله این است...
مثلاً، موضوع:
حق امضا ، شرکت در امتحان، عرض کنم که چیز…
اگر لطف کنید عکس رو بچرخونید!
بند به بند،
چیز به چیز...
اما کار خیلی خوبی کردند…
- سریع اگه خانم! چیزهاش رو بزنید…
تو عرض کنم قسمتی…
عرض کنم که ساختمان کاملاً شیک…
کاملاً خشت…
اینجا را پاطاق درست کردند.
که حالا بعداً خودتون می تونید مطالعه کنید...
چیز بشه... گونیا بشه...
· یا با پا، یا با چهارپا...
فکر کنم که دیگه تموم شد.
*خسته نباشی استاد، نون حلال ببری خونه!

جمعی از اراذل و اوباش پیش از دستگیری توسط فرماندار حسن صباح!
ملّتِ ژور پرور، بندیلِ خویش به ما فکنده اند که نوروز طی شد؛ حاجی فیروز ِ سردرِ شارت را مگر کار و زندگی نیست که دست از طرب ندارد. مگر سبزه تان را بر آب جاجرود پرت نکردید؛ مگر ماهی گلی تان را قصد شتاب به دیار باقی نیست والخ. که سردر نوروزانه همچنان بر فراز شارت خویش می نمایاند؟ ما را پاسخی نیست جز این سخن شارتانه که ما را هر روز نوروز، و نوروز پیروز می باشد. تا ژور شود هر آنکه بندیل افکند.
پارشب از پس فعالیت یومیه در چرتانه ی شام گاه غوطه می خوردم که فریاد "وا همراها..." از نفیر همراهم گوش فلک را خراشید. در میان ظلمات شام گاهی جستمش تا مهر خاموشی بر دهانش بیفکنم که نامی آشنا را بر صفحه اش نگاشته دیدم. شستم آگاه گشت که خبری بس حیاتی در میان است که حسین آقا ساعدی در این بی گاه موجبات بیداری ما را فراهم نموده.
"بزن کانال یک" تک جمله ای بود که بلادرنگ بر زبان وی جاری گشت. من نیز در خلسه ی میان این جهان و عالم هپروت، کورمال کورمال در پی دستگاه "هدایت از راه دورِ" "دورنما" اتاق را زیر و زبر نموده و در این حین مداوما از وی علت امر را جویا می گشتم، او نیز بنا بر اصل غافلگیری، لام تا کام سخن نمی گفت. اهل خانه که چنین حرکتی انقلابی از من مشاهده نمودند، هاج و واج مانده نمی دانستند کز این فعل من چه بر زبان آورند و من خود نیز.
همین که روشنای جعبه ی جادو بر تیرگی شبانگاه چیره گشت، تمثالِ مبارکِ استادِ بلامنازعِ ادب، یگانه آداب دانِ دانشگاهِ هنر، بر جامِ محدبِ جعبه نقش بست. اویی که از صبح علی الطلوع تـا شام، بلاوقفه عنان ِسخن در دست، چرتِ کلاسانه ی جویندگان دانش را فارغ از صبح، ظهر یا عصر بودنِ جلسه همچون انگبین به مذاقشان شیرین می کند.
حکایت:
از احدی از جویندگان دانش در روزی از ایام پایانی نیم سالی که با استاد طی کلاس می نموده چنین نقل است:
" حقیر در آن نیم سال به غیابت جلسات اهتمام خاص ورزیده بودم آنچنان که شمارش غیاباتم از تعداد اختران فلک فراتر می رفت. فلذا جهت دست بوسی و رفع غیاباتِ منجر به حذف درس، نزد استادِ ادب رفته و اوضاع تحصیلی خویش از وی جویا شدم؛ برق نگاهش بر اندامم لرزه افکند، مرا به خود آورده و از کرده ی خویش پشیمانم نمود؛ به ناگاه مرا نهیب زد که" این یک غیبتت را در کدامین مکان سپری نمودی که از مجلس درس و بحث ما شیرین تر بوده؟"
استاد نظام الدین نوری رحم الله علیه. در میانه ی مجادله و مباحثه با سخن سرا، خنیا گر و هنرپیشه ی توانمند و مو قشنگ و تو دل برو و بیرون نیا؛ سیدنا "رسول بن نجف" ملقب به "رسول الدین نجفیان درفشانی" به مشاهدین لبخندی عرضه داشتند که دل از هر بیدلی می ستاند.
{دنباله دارد...}
انتهای طامات!